مرگ رنگ
























تعداد بازدیدکنندگان
17125

طراحی قالب
(قالب اختصاصی)
ساخت قالب توسط نیما

(به مناسبت تولد صاحب وبلاگ)
POWERED BY
BlogSky.com

تابستون و زاینده رود

 

توی  این روزهای گرم و تعطیل تابستون، قدم زدن در حاشیه ی زاینده رود چه قد کیف می ده . من که همش دلم می خواد برم اون جا و ساعت ها بشینم و فکر کنم . اخه اون فضای خنک و ارومش واقعا به ادم ارامش می ده .

 

جاتون خالی.........

دیروز با خواهرم رفتیم کنار زاینده رود. اون جای دنج و خلوت همیشگی که ادمو به یاد شهرای شمال میندازه .(پارک ناژوان ) فضای خنکش با اون بیدهای مجنون و اب روون زاینده رود ، واقعا لذت بخشه. همیشه دوس دارم بهار و تابستون برم اونجا چون منظرش خیلی قشنگه ، پاییزم قشنگه ولی از بس صدای کلاغ می یاد دلم ادم می گیره و من دوس ندارم برم.

خداییش اصفهان مام دست کمی از شهرای شمال نداره ( مخصوصا اینکه بدونین کجاش برین عالیه! ) الانم یه چند تا عکس گرفتم که این پایین گذاشتم ببینین و اگه امدین اصفهان بیاین اینجا!!

 

زاینده رود 

  

حاشیه زاینده رود

 

زاینده رود

 

زاینده رود

 

لینک یادداشت
زمان ارسال : 3:41 PM
نویسنده : عارفه
موضوع :
حرفهای رنگی [22]
نسخه چاپی

پر فروش ترین فیلم سال

بهار جونم (ناشناس هم دل ) منو به یه بازی دعوت کرده که ازش خواستم من انصراف بدم ولی گفت نمی شه و باید بنویسی حالام باید به 4   تا سوال جواب بدم. اینم درباره ی یه فیلمه که مثلا می خوان درباره ی من بسازن.

 

حالا سوالاتشو ببینین:

** اتفاقات مهم زندگی من که باید در فیلمی که می خوان بسازن بهشون اشاره کنم **

 

1 -بچه که بودم یه النگوی خیلی قشنگ توی دستم بود که توسط معلم نقاشی عزیز توی مهد کودک ازم دزدیده شد.

2- نقل مکانمون از خونه ی قبلیمون با همه ی خاطرات شیرین اون موقع به خونه ی جدیدمون.

3- شرکت کردن توی انجمن علمی نوجوانان که تحقیقم توی استان اول شد که نمی دونین چه قد اموزش و پرورش و مدرسه تحویلم گرفتن.

4- قبول نشدنم توی امتحان ورودی هنرستان هنرهای زیبا که واقعا اعصابمو بهم ریخت.

5- قبول شدن خواهرم در دانشگاه و رفتنش به شمال برای 2 سال( که واقعا سخته).

 

** اتفاقات مهم زندگی که بهتره بهشون اشاره نشه **

 

1-رفتن عمه ام ازبینمون برای همیشه که همه رو شوکه کرد، مخصوصا اینکه شب قبلش پیشمون بود و کلی گفتیم وخندیدیم.

2- دعواهای اعصاب خورد کن خانواده که بعضی وقت ها دیونم می کنه.

3- رفتنم عید امسال به کربلا اونم با زوووووووووووووور چون اصلا نمی خواستم برم.

4- دعوا کردن و قهر کردنم با یکی از بهترین دوستام که بعدن فهمیدیم اشتباه از کجا بوده و الانم خیلی دوستش دارم.

 

** اخلاق و شخصیت من **

 

شلوغ  و پر سر وصدام  که نمی دونم اگه من نبودم سالی یه بارم صدا از این خونه و خونواده در نمی یومد.

فوق العاده حساس و زود رنجم . اصلا حسود نیستم ولی اگه ببینم کسی ازم حسودی می کنه می خوام سر به تنش نباشه . خیلی مهربونم ، هیچ وقت دوس ندارم کسی از دستم ناراحت بشه چون خودم بیشتر ناراحت می شم . از دروغ  اصلا خوشم نمی یاد، همیشه هم سعی می کنم دروغ نگم . کینه ای نیستم و زودم گذشت می کنم . با ذوقم واهل هنر و عاشق طراحی و نقاشی ام . خیلی هم دلسوزم ، همیشه دوس دارم به بقیه کمک کنم . خدا نکنه به یه چیزی گیربدم که همه رو بیچاره می کنم تا اون چیزو به دست بیارم .

 

**هنر پیشه ای که باید نقش منو بازی کنه **

 

هر چی فکر کردم هنرپیشه ی خاصی به نظرم نیومد. نمی دونم کی می تونه خوب بازی کنه.

 

منم همین جا از عروسک خانوم مهربونم ، قرمزی جونم ( بید قرمز)، سارا جونم (خدایا برزخم فرداست چرا امروز می سوزم ) ، توتی عزیزم( توت کوچولو) و لیمو کوچولو دعوت می کنم که اونا هم بنویسن و ادامه بدن.

باید حتما بنویسینااااااااااااااااااا

من می یام سراغتون.

 

لینک یادداشت
زمان ارسال : 9:51 PM
نویسنده : عارفه
موضوع :
حرفهای رنگی [14]
نسخه چاپی

ای روزگار!

سلام ....... چطورین ؟  خوبین ؟ خوش می گذره؟

خوب خدا را شکر که شما ها خوبین. من که اصلا خوب نیستم.

خیلی بده وقتی ادمی مثه من  کله سحر،که چشمای البالو گیلاسشو باز می کنه . یه خبربد بهش بدن که شوکه بشه و اون وقت بشینه و کمک مامان یه صب تا عصر ابغوره بگیره.

وای خدایا! دیگه خسته شدم . هی من می شینم برای یه چیزی که می خوام، تلاش می کنم اما اخرش که چی، مثه الان بی نتیجه می مونه . خب دیگه اینم قانون این دنیاس که یه ذره ادم بره تو خماری و بعدشم بی خیال موضوع بشه.

خدایا هیچ وقت کسی که به درگاهت التماس می کنه رو بی حاجت نذار. که اون وقت می شه مثه من ،یعنی اینجوری

لینک یادداشت
زمان ارسال : 12:16 PM
نویسنده : عارفه
موضوع :
حرفهای رنگی [22]
نسخه چاپی

خدایا تو  معرکه ای!

ما یک باغچه ی کوچک داریم که توی ان یک درخت انار است.هر روز نگاهش می کنم و به او فکر می کنم ، به ریشه هایش فکر می کنم که تا کجا ها رفته و چه کار می کند.فکر می کنم ایا درخت برای بزرگ شدنش درد می کشد؟

هر وقت برگ هایش می ریزد، توی دلم می گویم:"دیگر تمام شد،مرد." اما هرسال خدایا،تو برگ های تازه به درخت انارمان می دهی و جوانه توی دستش می گذاری.

شب می خوابم وصبح می بینم گل داده است. گل های قرمز قرمز. ذوق می کنم و می گویم :"خدایا تو معرکه ای!"

گل های قرمز، که انار می شود ، من همنطور می مانم که چطوری؟ خدایا! اخر تو چطوری از هیچ چیز، همه چیز درست می کنی .

کنار باغچه می نشینم، یک مشت خاک بر می دارم و می گویم: اخر قرمزی این انار از کجای این خاک در می اید؟ شیرینی وقیافه اش از کجا؟ یک خاک و این همه رنگ ، این همه بو، این همه طعم!"

خدایا به یادت می افتم حتی با دیدن دانه های سرخ انار.

لینک یادداشت
زمان ارسال : 7:25 PM
نویسنده : عارفه
موضوع :
حرفهای رنگی [5]
نسخه چاپی

لینک یادداشت
زمان ارسال : 6:12 PM
نویسنده : عارفه
موضوع :
حرفهای رنگی [10]
نسخه چاپی

من صد هزار دلار پول خرد دارم

یکشنبه بانک رو زدم ،

باید پول های که نصیبم شده ببینین.

تا دوشنبه نتونستم اونا رو به خونه بیارم،

خب، معلومه، چون وزنشون خیلی زیاد بود.

 

بالاخره نشستم تا اونا رو بشمارم،

برام خیلی عجیب بود،

اون همه سکه ی گرد کوچولوی قهوه ای،

جلو چشمام قل می خوردن.

 

من صد هزار دلار پول خرد دارم،

دریغ از یک اسکناس یا پول درشت،

فکر نمی کنم هیچ ادم پولداری

مشکل منو داشته باشه.

 

فکر نمی کنم که این،

پایان خوبی برای دزدی باشه.

صد هزار دلار پول خرد دارم،

وهر بار باید یکی از این پول خرد ها را خرج کنم.

 

استیک باید خیلی خوشمزه باشه ،

طعم ابجو از یادم رفته،

چه کنم شاید به من شک کنن،

وقتی که هشتصد سکه برای غذا بپردازم.

 

انگار دوباره باید این پا ان پا کنم،

ویک بسته ادامس دیگر برای خودم بخرم،

خدایا!من صد هزار دلار پول خرد دارم ،

ولی مثل بی پول های ولگرد زندگی می کنم!

 

صد هزار دلار پول خرد دارم ،

دریغ از یک اسکناس یا پول درشت

 

فکر نمی کنم هیچ ادم پولداری

مشکل منو داشته باشه.

 

لینک یادداشت
زمان ارسال : 11:12 AM
نویسنده : عارفه
موضوع :
حرفهای رنگی [6]
نسخه چاپی

محبت

اچ. بلومفیلد خبردار شد که پدرش ناگهان در بیمارستان بستری شده است:"هنگامی که به نیویورک سفر می کردم، فرصتی پیش امده است که این سفربا سفرهای دیگرم متفاوت باشد. همواره از نشان دادن احساساتم می ترسیدم، همیشه می خواستم فاصله ی محتاطانه ای را که پدرم با من ایجاد می کرد، حفظ کنم.وقتی او را در بستر بیماری ، و بدن اش را پر از لوله های گوناگون دیدم، در اغوشش گرفتم . شگفت زده شد. از او خواهش کردم:"بابا، تو هم مرا بغل کن." او مرا تربیت کرده بود و می گفت یک مرد هیچ وقت احساسات خود را نشان نمی دهد.اما اصرار کردم. بابا دست هایش را بالا برد مرا در اغوش کشید.دران جا، من بودم که از پدرم می خواستم نشانم بدهد که چه اندازه دوستم دارد- هر چند پیش از این می دانستم."

"دستهایش را روی سرم احساس کردم و- برای نخستین بار- واژه هایی را شنیدم که از قلبش برمی امد، هرچند هرگز ازلبانش خارج نشد. گفت:"دوستت دارم." و لحظه ای که شهامت نشان دادن عشق اش را یافت، میل خود را به زندگی بازیافت."

 

محبت

 

           

لینک یادداشت
زمان ارسال : 8:23 PM
نویسنده : عارفه
موضوع :
حرفهای رنگی [2]
نسخه چاپی

&

منبع کدهای آهنگ وبلاگ کلیک کنید< lt;/html>