X
تبلیغات
رایتل
مرگ رنگ





















مرگ رنگ

... و بخوان خط خطی های مرا

"خانه ی دوست کجاست؟" در فلق بود که پرسید سوار.

اسمان مکثی کرد.

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

"نرسیده به درخت،

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

و در ان عشق به اندازه ی پرهای صداقت ابی است.

می روی تا ته ان کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می ارد،

پس به سمت گل تنهایی می پیچی،

دو قدم مانده به گل،

پایه فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی

و ترا ترسی شفاف  فرا می گیرد.

در صمیمیت سیال فضا ، خش خشی می شنوی:

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه ی نور

و از او می پرسی

خانه ی دوست کجاست."

 

(سهراب سپهری)

+نوشته شده در دوشنبه 26 شهریور‌ماه سال 1386ساعت10:14 ب.ظتوسط مرگ رنگ | نظرات (44)

نظرات (44) نظرات (44)

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک

شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک

اسمان ابی و ابر سپید

برگ های سبز بید

عطر نرگس، رقص باد

نغمه ی شوق پرستوهای  شاد

خلوت گرم کبوترهای مست.......

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار!

 

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک ، که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال افتاب

 

ای دل من، گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده  رنگین نمی بینی به جام

نقل و سبزه  در میان سفره نیست

جامت ، ان می که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!

ای دریغ از من اگر مستم نسازد افتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

 

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!

 

( فریدون مشیری)

 

+نوشته شده در جمعه 16 شهریور‌ماه سال 1386ساعت01:27 ب.ظتوسط مرگ رنگ | نظرات (44)

نظرات (44) نظرات (44)

بید قرمز منو به یه بازی دعوت کرده که توی این بازی باید عکس بچگیمون رو بذاریم . منم دو تا از عکساما گذاشتم که ببینین . البته ببخشید که خوب اسکن نشده و کیفیت ندارهarefeh  arefeh

عکس اولی مال ۵ سالگیمه و عکس دومی مال ۶ سالگی

منم همین جا از ۳ تا دوست خوب دعوت می کنم که به این بازی ادامه بدن

ناشناس همدل   توت کوچولو    سیب کوچولو

 

+نوشته شده در دوشنبه 12 شهریور‌ماه سال 1386ساعت05:54 ق.ظتوسط مرگ رنگ | نظرات (16)

نظرات (16) نظرات (16)

دستانم را

که به ریسمان محکم تو گره می زنم

احساس تلخ سقوط

در دلم محو می شود

چه قدر با نام تو فاصله گرفته ام ؟!

تو بگو.......

می دانم.......

دور شده ام.....

به وسعت تمام ثانیه ها،

دقیقه ها،

ساعت ها

و روزهایی که

غفلت کردم

دامان پر مهر تو را رها کردم......

و محو زیبایی های دنیا شدم

و گم کردم تو را.....

و گم شدم......

در بازار پر همهه ی دنیا

و حالا

پس از گذشت روزهای از دست رفته

دوباره باز گشته ام

و بین من و تو به اندازه ی کوهی از گناه و غفلت

فاصله افتاده است

و تو خود می دانی

که هیچ حاصلی از این فاصله نبردم

جز قلب و روحی خسته و زخمی

 

 

وقتی چشمان خسته ات را برروی تمام دورنگی ها و بی محبتی ها می بندی، وقتی دست های خالی ات را نگاه می کنی، زمانی که برای یاری کردن دست دراز می کردی و اکنون کسی نیست تا نهال سبز امید را به تو هدیه دهد، وقتی انقدر گریه می کنی که دیگر اشکی منتظر جاری شدن از چشمانت نیست، وقتی دنبال اغوشی پر از محبت می گردی، وقتی دلت برای قشنگی فرشته ها و زیبایی خنده هایشان و جذابیت چشمان پری تنگ شده  و ندای درون قلبت بر خاسته، مطمئن باش که بخشنده تر و مهربان تر از خدا نخواهی یافت. به سویش برو، او با اغوش باز منتظر توست 

 

 

هست گلدسته ی دلم امشب

با صفا از ترانه ی یارب

 

بند بندم لب گشوده به نماز

با خدا هست گرم راز و نیاز

 

جان و دل، دست و صورت وضو داده

در شط عشق، شستشو داده

 

لب به تسبیح کرده باز دلم

نغمه ساز کرده باز دلم

 

شب قدری چه با صفا دارم

لب به ذکر خدا خدا دارم

 

سینه ام پر ز عطر اشراق است

دل من گرم سیر افاق است

 

روی سجاده با خشوع تمام

گه به حال قعود و گه به قیام

 

از سر شوق، سر به مهر نماز

دل به یاد خدای بنده نواز

+نوشته شده در سه‌شنبه 6 شهریور‌ماه سال 1386ساعت02:23 ب.ظتوسط مرگ رنگ | نظرات (29)

نظرات (29) نظرات (29)

در اخرین ترم پایانی دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه ی سنگینی را داخل کلاس اورد. وقتی که کلاس رسمیت پیدا کرد، استاد یک لیوان بزرگ شیشه ای از جعبه بیرون اورد و روی میز گذاشت. سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و انها را داخل لیوان انداخت . انگاه از دانشجویان که با که با تعجب به او نگاه می کردند، پرسید:"ایا لیوان پر شده است؟" همه گفتند :"بله پر شده."

استاد مقداری سنگ ریزه را از جعبه برداشت و ان ها را روی قلوه سنگ های داخل لیوان ریخت . بعد لیوان را کمی تکان داد تا ریگ ها به فضای های خالی بین قلوه سنگ ها بلغزند. سپس از دانشجویان پرسید:"ایا لیوان پر شده است ؟"همگی پاسخ دادند:"بله، پر شده ؟" 

استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشت شن را برداشت و داخل لیوان ریخت. ذرات شن به راحتی فضاهای کوچک بین قلوه سنگ ها و ریگ ها را پر کردند. استاد یک بار دیگر از دانشجویان پرسید :" ایا لیوان پرشده است؟" دانشچویان هم صدا جواب دادند:"بله، پرش شده !

استاد از داخل جعبه یک بطری اب برداشت و ان را درون لیوان خالی کرد. اب تمام فضاهای کوچک بین ذرات شن را هم پر کرد. این بار قبل از اینکه استاد سوالی بکند، دانشجویان با خنده فریاد زدند :"بله، پر شده !"

بعد از انکه خنده ها تمام شد، استاد گفت:"این لیوان مانند شیشه ی عمر شماست و ان قلوه سنگ ها هم چیزهای مهم زندگی شما مثل سلامتی ، خانواده، فرزندان و دوستان هستند . چیزهایی که اگر هر چیزی را از دست دادید و فقط اینها برایتان باقی ماندند، هنوز هم زندگی شما پر است."

استاد نگاهی به دانشجویان انداخت و ادامه داد:"ریگ ها هم چیزهای دیگری هستند که در زندگی مهم اند ، مثل شغل، ثروت ، خانه . و ذرات شن هم چیزهای کوچک و بی اهمیت زندگی هستند. اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل لیوان بریزید ، دیگر جایی برای سنگ ها و ریگ ها باقی نمی ماند. این وضعیت در مورد زندگی شما هم صدق می کند .

در زندگی حواستان را به چیزهایی معطوف کنید که واقعا اهمیت دارند. همسرتان را برای شام به رستوران ببرید، با فرزندانتان بازی کنید و به دوستان خود سر بزنید . برای نظافت خانه  یا تعمیر خرابی های کوچک همیشه وقت است . ابتدا به قلوه سنگ های زندگیتان برسید ، بقیه چیزها حکم ذرات شن را دارند."

 

+نوشته شده در یکشنبه 4 شهریور‌ماه سال 1386ساعت02:59 ب.ظتوسط مرگ رنگ | نظرات (5)

نظرات (5) نظرات (5)

  1    2  >>