X
تبلیغات
رایتل
مرگ رنگ





















مرگ رنگ

... و بخوان خط خطی های مرا

وقتی که بامدادان
 مهر سپهر جلوه گری را
 آغاز می کند
 وقتی که مهر پلک گرانبار خواب را
 با ناز و کرشمه ز هم باز می کند
 آنگه ستاره سحری
 در سپیده دم خاموش می شود
 آری
من آن ستاره ام که فراموش گشته ام
 و بی طلوع گرم تو در زندگانیم
 خاموش گشته ام

 

حمید مصدق

 

+نوشته شده در جمعه 18 آبان‌ماه سال 1386ساعت12:46 ق.ظتوسط مرگ رنگ | نظرات (14)

نظرات (14) نظرات (14)

تا که یکشب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا

خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست

گفت اینجا خانه خوب خداست!

گفت اینجا می شود یک لحظه ماند

گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

با وضویی دست ورویی تازه کرد

با دل خود گفتگویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟

گفت آری خانه او بی ریاست

فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان وساده وبی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

می توان با این خدا پرواز کرد

سفره دل را برایش باز کرد

می شود درباره گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران حرف زد

با دو قطره از هزاران حرف زد

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد

میتوان مثل علف ها حرف زد

با زبان بی الفبا حرف زد

میتوان درباره هر چیز گفت

می شود شعری خیال انگیز گفت....

 

(زنده یاد قیصر امین پور)

(روحش شاد و یادش ماندگار)

              

+نوشته شده در چهارشنبه 9 آبان‌ماه سال 1386ساعت11:08 ب.ظتوسط مرگ رنگ |

یادمه بچه که بودم همیشه دلم می خواست بشینم و دور از چشم مامانم یه دل سیر گل بازی کنم. چون هیچ وقت  مامانم اجازه ی گل بازی بهم نمی داد. امروزم توی مدرسه با بچه ها به یاد دوران بچگی مون نشستیم و یه دل سیر گل بازی کردیم که دیگه اخراش حالمون داشت بد می شد . البته ما ازاین گل بازی امروز هدف داشتیم و اونم ساختن حجم بود که باید هر چی خلاقیت داشتیم و امروز برای درس مبانی ، قسمت حجمش به کار می بردیم. امروزم خانوم شریفی باهامون بد شد بود چون چند تا از بچه ها با کارای خرابشون بدجوری حالشو گرفته بودن. حالا این وسط من چه گناهی کرده بودم که هر چی کار خوب می ساختم می زد توی ذوقم و نمی دونم . هر چی می ساختم می گفت عارفه قراره حجم بسازیم نه فیگور .یه ده دفعه ما هر چی ساختیم این از اون دور چشمک زد که عارفه دوباره . دیگه اخرای کارمون داشت گریه ام می گرفت مخصوصا اینکه گفته بود اگه اخر دست کار نداشته باشین دو نمره ازتون کم می کنم. که دیگه توی دقیقه ی نود منم یه چیزی ساختم و تمومش کردم و به خیر گذشت.

 

من نمی دونم همه ی اونایی که رشته ی هنرن وقت کم می یارن یا من به خاطر اینکه  هرکاری رو صد بار انجام  می دم تا خوب در بیاد وقت کم می یارم؟ به خدا هنوز هیچی نشده بد جوری توی  یه خروار کار انجام نشده موندم. هیچ کس ام کمکم نیست و مجبورم خودم همه ی کارامو انجام بدم.

 

باید برای اخر ابان صد تا طرح نقاشی و طراحی از اینترنت بگیرم و به صورت یه تحقیق برای درس طراحی تحویل معلم گرامی بدم تا نمره ام به طور کامل بره تو کارنامه.(این  طرح ها رو باید روی یه cd بریزم و تحویل بدم )

دوستای گلم  از شماها اگه کسی از سایت های خوب طراحی و نقاشی اطلاعی داره به من خبر بده  تا منم با کمک شماها کارام زودتر جلو بره. ممنون می شم.

 

فعلا...

تا یه پست شکلاتی دیگه...

 

+نوشته شده در سه‌شنبه 8 آبان‌ماه سال 1386ساعت11:36 ب.ظتوسط مرگ رنگ | نظرات (22)

نظرات (22) نظرات (22)

کاش می شد این زمان رو یه جوری نگه داشت. چرا این  قدر زود می گذره ؟! دیروز اول مهر بودا حالا امروز دوم ابان. یک ماه از شروع مدرسه ها گذشت  نمی دونین چه حالی داره مدرسه ،این قدر با بچه ها کیف می کنیم که نگو . با وجود دوستای شادی که من امسال دارم اگه نخندیم و شاد نباشیم واقعا از دستمون رفته.

روز شنبه عکاسی داشتیم .بایدم یه حلقه فیلم سی وشش تایی رو عکاسی می کردیم منم روز جمعه رفتم و کلی سوژه های قشنگ رو عکاسی  کردم . شنبه هم که چاپ عکس داشتیم . رفتیم تاریک خونه و نوید زاده( معلم عکاسی مون) گفت که چون دفعه اول چاپ عکس دارین من براتون فیلما رو ظاهر می کنم و خودش و دو تا از بچه ها رفتن که فیلما رو ظاهر کنن. مام یه کم توی تاریک خونه شیطونی کردیم که همه مون رو بیرون کرد و بعدش امد گفت که دیگه نمی ذارم عکس چاپ کنین. تو همین فاصله که از تاریک خونه امد بیرون یکی از بچه ها در یکی از تانک ها رو درست نمی بنده و نور به چهار تا فیلما می رسه که هر چهار تاییش می سوزه . حالا معلوم هم نبود اینا فیلمای کی هست که بالاخره معلوم شد مال کی بوده و بچه ها کلی عصبانی بودن . این وسطم من شانس اورده بودم که اخرین فیلمی که ظاهر شد مال من بود و خود نوید زاده هم ظاهر کرد. عکسام  خیلی خوب شده بود، هم خوده عکسا هم ظهورش. بعدم که رفتیم برای چاپ عکسا و من عکسامو چاپ زدم . خیلی برام کیف داشت خیلی ذوق کرده بودم. با اینکه ما روز شنبه هشت  ساعت عکاسی کردیم اما وقتی هشت ساعت تموم شد و نوید زاده گفت بچه ها چیزاتونو جمع کنین همه این جوری شده بودن  همه می گفتن خانوم باید بریم خونه؟ منم که روز شنبه فقط یه ارزو داشتم  اونم این بود که به من یه هشت ساعت دیگه وقت بدن تا من عکاسمو چاپ بزنم.

 

کلا درسای تخصصی  برام خیلی لذت بخشه. هر کدومشون یکی از یکی بهتره . من کار خوب رو به همه ی بی خوابی ها و وقت گرفتن هاش ترجیح می دم چون واقعا ارزش داره وقتی که می بینی کارهات چه قدر تحویل گرفته می شه و به عنوان بهترین ها انتخاب می شه.

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 2 آبان‌ماه سال 1386ساعت03:21 ب.ظتوسط مرگ رنگ | نظرات (26)

نظرات (26) نظرات (26)