X
تبلیغات
رایتل
خاطرات مدرسه - مرگ رنگ





















مرگ رنگ

... و بخوان خط خطی های مرا

کاش می شد این زمان رو یه جوری نگه داشت. چرا این  قدر زود می گذره ؟! دیروز اول مهر بودا حالا امروز دوم ابان. یک ماه از شروع مدرسه ها گذشت  نمی دونین چه حالی داره مدرسه ،این قدر با بچه ها کیف می کنیم که نگو . با وجود دوستای شادی که من امسال دارم اگه نخندیم و شاد نباشیم واقعا از دستمون رفته.

روز شنبه عکاسی داشتیم .بایدم یه حلقه فیلم سی وشش تایی رو عکاسی می کردیم منم روز جمعه رفتم و کلی سوژه های قشنگ رو عکاسی  کردم . شنبه هم که چاپ عکس داشتیم . رفتیم تاریک خونه و نوید زاده( معلم عکاسی مون) گفت که چون دفعه اول چاپ عکس دارین من براتون فیلما رو ظاهر می کنم و خودش و دو تا از بچه ها رفتن که فیلما رو ظاهر کنن. مام یه کم توی تاریک خونه شیطونی کردیم که همه مون رو بیرون کرد و بعدش امد گفت که دیگه نمی ذارم عکس چاپ کنین. تو همین فاصله که از تاریک خونه امد بیرون یکی از بچه ها در یکی از تانک ها رو درست نمی بنده و نور به چهار تا فیلما می رسه که هر چهار تاییش می سوزه . حالا معلوم هم نبود اینا فیلمای کی هست که بالاخره معلوم شد مال کی بوده و بچه ها کلی عصبانی بودن . این وسطم من شانس اورده بودم که اخرین فیلمی که ظاهر شد مال من بود و خود نوید زاده هم ظاهر کرد. عکسام  خیلی خوب شده بود، هم خوده عکسا هم ظهورش. بعدم که رفتیم برای چاپ عکسا و من عکسامو چاپ زدم . خیلی برام کیف داشت خیلی ذوق کرده بودم. با اینکه ما روز شنبه هشت  ساعت عکاسی کردیم اما وقتی هشت ساعت تموم شد و نوید زاده گفت بچه ها چیزاتونو جمع کنین همه این جوری شده بودن  همه می گفتن خانوم باید بریم خونه؟ منم که روز شنبه فقط یه ارزو داشتم  اونم این بود که به من یه هشت ساعت دیگه وقت بدن تا من عکاسمو چاپ بزنم.

 

کلا درسای تخصصی  برام خیلی لذت بخشه. هر کدومشون یکی از یکی بهتره . من کار خوب رو به همه ی بی خوابی ها و وقت گرفتن هاش ترجیح می دم چون واقعا ارزش داره وقتی که می بینی کارهات چه قدر تحویل گرفته می شه و به عنوان بهترین ها انتخاب می شه.

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 2 آبان‌ماه سال 1386ساعت03:21 ب.ظتوسط مرگ رنگ | نظرات (26)

نظرات (26) نظرات (26)