مرگ رنگ

... و بخوان خط خطی های مرا

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

همان یک لحظه ی اول

که اول ظلم را می دیدم

جهان را با همه زیبایی و زشتی

به روی یکدگر ویرانه می کردم

 

 عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

که در همسایه ی  صدها گرسنه  چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم

نخستین نعره ی مستانه را خاموش اندم

بر لب پیمانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد 

اگر من جای او بودم

که می دیدم یکی  عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد

جامه رنگین

زمین و اسمان را

واژگون مستانه می کردم

 

 عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

برای خاطری تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان

هزاران لیلی ناز افرین را کو به کو

اواره و دیوانه می کردم

 

 عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپای بی وفا معشوق را

پروانه می کردم

 

 عجب صبری خدا دارد

چرا من جای او باشم

همان بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب

 تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد

و گرنه من جای او چو بودم

یکنفس کی عادلانه سازشی

با جاهل و فرزانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

عجب صبری خدا دارد

 

   (معین کرمانشاهی)

+نوشته شده در یکشنبه 25 آذر‌ماه سال 1386ساعت03:46 ب.ظتوسط مرگ رنگ | نظرات (22)

نظرات (22) نظرات (22)

فردا چه روز گندیه. اصلا حال و حوصله ی مدرسه رفتن ندارم از ساعت ۷ صبح تا ۶ عصر مدرسه موندن کم چیزی نیست اونم به خاطر یه درس مزخرفی مثل امادگی دفاعی. خدایا خواهش می کنم کاری کن که فردا یه برف و بارون حسابی بیاد تا روی این اموزش و پرورش کم بشه و دست از سر ما برداره

+نوشته شده در چهارشنبه 14 آذر‌ماه سال 1386ساعت09:37 ب.ظتوسط مرگ رنگ |

از دیشب تصمیم داشتم امروز صبح زود برم پارک و یکم عکاسی کنم.ساعت و برای ۶ کوک کردم که یه صد بار تا ساعت یه ربع به هفت زنگ زد و خودشو خفه کرد تا من پا شدم. اخه خداییش خیلی برام زور بود روز جمعه ای که هیچ کاری نداشتم و از خوابم بزنم برم عکاسی . ولی خوب چون من قول عکسای خوب برای جشنواره به معلممون داده بودم درد ناچاری پا شدم.

لباسامو پوشیدم و داشتم می رفتم که یه دفعه بابام گفت عارفه کجا این وقت صبح؟ گفتم می رم پارکو زود میام که بابام گفت منم باهات می یام که مثلا با هم رفتیم پارک که سر از کوه صفه در اوردیم . تا رسیدیم دیدیم تله کابین به راه بود و داشت می رفت و می یومد که من کلی ذوق کردم و با بابام با هم دیگه رفتیم که سوار شیم. حالا منم دفعه اولم بود که سوار می شدم از قبل هم همه می گفتن که تله کابین و خیلی خوب درست نکردن و سوار نشین ، حالا منم می ترسیدم  و هی به بابام می گفتم بابا نیفته پایین ، بابا می گن سوار نشین ، بابا من ارزو دارما، بابا.... و خلاصه اعصاب بابامو ریختم به هم و بالاخره سوار شدیم وای که چه قدر جای ایمانه خالی بود کلی جاشو خالی کردم. حالا این تله کابین تنها چیزی که نداشت ترس بود وای من که حوصله ام سر رفت تا رسید بالای کوه اخه خیلی اروم می رفت. وقتی هم که داشت می رفت من فقط عکس می گرفتم و دره ی زیر پامو نگاه می کرد که اخرم  گوش ندادن به حرفای بابام باعث شد سرم گیج بره و توی برگشتنمون قل بخورم و از کوه بیفتم پایین.

حالا ضد حال اینجا بود که من رفته بودم برای عکاسی که متاسفانه دوربینم بالای کوه مشکل پیدا کرد و نتونستم عکس بگیرم هر چند که کلی سوژه های خوب رو از دست دادم. حالام که امدم هنوز سرم گیج می زنه برا خودش و تو حال و هوای صبحم.

 

+نوشته شده در جمعه 9 آذر‌ماه سال 1386ساعت12:55 ب.ظتوسط مرگ رنگ | نظرات (34)

نظرات (34) نظرات (34)

با توام ، با تو ،خدا

یک کمی معجزه کن

چند تا دوست برایم بفرست

پاکتی از کلمه

جعبه ای از لبخند

نامه ای هم بفرست

 

***

کوچه های دل من

باز خلوت شده است

قبل از اینکه برسم

دوستی را بردند

یک نفر گفت به من

باز دیر امده ای

دوست قسمت شده است

 

***

با توام، با تو، خدا

یک دل قلابی

یک دل خیلی بد

چقدر می ارزد؟

من که هر جا رفتم

جار زدم:

شده این قلب حراج

بدوید

یک دل مجانی

قیمتش یک لبخند

به همین ارزانی

 

***

هیچ وقت اما

هیچ کس قلب مرا قرض نکرد

هیچ کس دل نخرید

 

***

با توام، با تو، خدا

پس بیا، این دل من، مال خودت

من که دیگر رفتم اما

ببر این دل را

دنبال خودت

 

(عرفان نظر اهاری)

 

 

+نوشته شده در جمعه 2 آذر‌ماه سال 1386ساعت12:46 ق.ظتوسط مرگ رنگ | نظرات (11)

نظرات (11) نظرات (11)