X
تبلیغات
رایتل
تله کابین - مرگ رنگ





















مرگ رنگ

... و بخوان خط خطی های مرا

از دیشب تصمیم داشتم امروز صبح زود برم پارک و یکم عکاسی کنم.ساعت و برای ۶ کوک کردم که یه صد بار تا ساعت یه ربع به هفت زنگ زد و خودشو خفه کرد تا من پا شدم. اخه خداییش خیلی برام زور بود روز جمعه ای که هیچ کاری نداشتم و از خوابم بزنم برم عکاسی . ولی خوب چون من قول عکسای خوب برای جشنواره به معلممون داده بودم درد ناچاری پا شدم.

لباسامو پوشیدم و داشتم می رفتم که یه دفعه بابام گفت عارفه کجا این وقت صبح؟ گفتم می رم پارکو زود میام که بابام گفت منم باهات می یام که مثلا با هم رفتیم پارک که سر از کوه صفه در اوردیم . تا رسیدیم دیدیم تله کابین به راه بود و داشت می رفت و می یومد که من کلی ذوق کردم و با بابام با هم دیگه رفتیم که سوار شیم. حالا منم دفعه اولم بود که سوار می شدم از قبل هم همه می گفتن که تله کابین و خیلی خوب درست نکردن و سوار نشین ، حالا منم می ترسیدم  و هی به بابام می گفتم بابا نیفته پایین ، بابا می گن سوار نشین ، بابا من ارزو دارما، بابا.... و خلاصه اعصاب بابامو ریختم به هم و بالاخره سوار شدیم وای که چه قدر جای ایمانه خالی بود کلی جاشو خالی کردم. حالا این تله کابین تنها چیزی که نداشت ترس بود وای من که حوصله ام سر رفت تا رسید بالای کوه اخه خیلی اروم می رفت. وقتی هم که داشت می رفت من فقط عکس می گرفتم و دره ی زیر پامو نگاه می کرد که اخرم  گوش ندادن به حرفای بابام باعث شد سرم گیج بره و توی برگشتنمون قل بخورم و از کوه بیفتم پایین.

حالا ضد حال اینجا بود که من رفته بودم برای عکاسی که متاسفانه دوربینم بالای کوه مشکل پیدا کرد و نتونستم عکس بگیرم هر چند که کلی سوژه های خوب رو از دست دادم. حالام که امدم هنوز سرم گیج می زنه برا خودش و تو حال و هوای صبحم.

 

+نوشته شده در جمعه 9 آذر‌ماه سال 1386ساعت12:55 ب.ظتوسط مرگ رنگ | نظرات (34)

نظرات (34) نظرات (34)