X
تبلیغات
زولا
مرگ رنگ





















مرگ رنگ

... و بخوان خط خطی های مرا

بید قرمز عزیز منو به یه بازی دعوت کرده و این بازی از این قراره که باید تاثیر گذارترین افراد سال ۸۶ رو بنویسیم.

حالا من نمی دونم اگه یکی مثل من افراد زیادی  روش اثر نذاشته باشن چی کار باید بکنه؟

ولی خوب همچین بی تاثیر بی تاثیر هم که نمی شه بالاخره چند تا بودن که دستم گرفتن و نذاشتن که توی زندگی جا بزنم.

اول از همه مامانم بود که خداییش نگاهشم بهم قوت قلب می داد و دیگه به راحتی می تونستم کارای مشکلمو انجام بدم

دوم از همه خواهر مهربونم بود که خیلی روم تاثیر گذاشت و هیچ وقت نذاشت توی زندگی ام کم بیارم. خلاصه این که خیلی ماهه و خیلی دوستش دارم.

سومین نفرم شوهر خواهرم بود که نمی دونم اگه اون نبود من الان در چه حالی بودم. چون امسال  خیلی کمکم کرد و من همه ی موفقیت هامو مدیون اونم

چهارمین نفرم مرجان عزیز ، دوست گل و گلاب منه که چهار ماه باهاش اشنا شدم ولی همین چهار ماه این قدر به من انرژی داد و منو به خنده وا داشت که این اواخر بهترین روزای مدرسه رو با اون گذروندم.

خوب منم همین جا از ۵ تا دوست مهربونم دعوت می کنم که اونام تاثیر گذار ترین افراد سال ۸۶ خودشون رو بنویسن.

لبخند خدا  ، ناشناس همدل  ،  سیب کوچولو ،  بنگری  ، نیما

 

+نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند‌ماه سال 1386ساعت02:49 ب.ظتوسط مرگ رنگ |

سال ۸۶ هم کوله بارشو جمع کرده و تا چند روز دیگه می خواد بره.

امسال سال خیلی خوبی بود برام . سالی بود که  کلی اتفاقات قشنگ توش رخ داد.

پارسال من یه همچین روزی داشتم اماده می شدم  تا با مامان و بابام برم کربلاGemini و نمی دونین چه ماجرایی سر رفتن من بود ولی بالاخره رفتم و سیزده روز عید رو پیش امام حسین بودم.

برای سال تحویل قرار بود ما برسیم نجف و توی حرم حضرت علی سال نو رو اغاز کنیم ولی افسوس که نشد و بی برنامگی کاروانمون باعث شد شب سال تحویل رو توی راه و در کنار عراقی های گرامی بگذرونیم.Night

اون موقعی که داشت سال تحویل می شد من سرم رو بلند کرده بودم به اسمون و از ته دل دعا می کردم  احساس می کردم اونجا چه قدر فاصله ی زمین تا اسمون کمه و اگه دستمو دراز می کردم می تونستم یکی از ستاره هاشو بچینم .

من تازه فهمیدم عید امسال کجاها رفتم و چیا دیدم و همین خیلی ناراحتم می کنه . امیدوارم سال دیگه همچین موقعی که اپ می کنم بیام بنویسم که دارم می رم پیش امام حسین....Balloons

 

+نوشته شده در یکشنبه 26 اسفند‌ماه سال 1386ساعت09:34 ق.ظتوسط مرگ رنگ | نظرات (23)

نظرات (23) نظرات (23)

 

الو، سلام، منزل خداست؟

این منم مزاحمی که اشناست.

هزار دفعه این شماره رو دلم گرفته

ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست

شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است

به ما که می رسد، حساب بنده هایتان جداست؟

الووو ، دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد.

نمی دانم خرابی از دل من است یا که عیب از سیم هاست؟

چرا صدایتان نمی رسد، کمی بلندتر ، صدای من چطوره؟

خوب و صاف و واضح و رساست؟

اگر اجازه می دهی برایت دردل کنم،

شنیده ام که گریه بر تمام درد ها شفاست

دل مرا بخوان به سوی خود تا کمی سبک شوم

پناهگاه این دل شکسته خانه ی توست

الو، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم

دوباره زنگ می زنم

دوباره........ تا خدا خداست

دوباره........ تا خدا خداست

 

+نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند‌ماه سال 1386ساعت07:59 ب.ظتوسط مرگ رنگ | نظرات (21)

نظرات (21) نظرات (21)

سیب نارس سبزی که از هلال ماه چیده ام
 با طلوعی از باران و انار و لیمو
 برای تو ، مخاطب سبز من 
  جانماز ترمه ام را پهن می کنم
 و تو نگاه می کنی
 سبز سبز سبز می شوم
چای می آوری چای سبز
چای شرجی اواسط خاطره
چای مه کرده ی کبوتران شمال
 تمام دیشب
 قرار بود سر روی شانه ی هلال ماه بگذاری
 و با صدای بلند سکوت کنی
تمام دیشب
 داشتم آخرین دکمه ی پیراهن ماه را به شب می دوختم
تمام دیشب
 نبودن تو را با چراغ می گفتم
 تمام دیشب
 هیچ کس صدای گریه ی باد را نشنید
 آه ، ستاره ، ستاره ، ستاره
 کاش اندازه ی یک سلام ساده
یک ایینه ی کوچک پیش پا افتاده
 دوستم داشتی
 اما مگر می شود
هیچ پنجره ای قبل از دیوار متولد نمی شود
هیچ مریم و اناری قبل از غروب
حالا می خواهم ابتدای هر اذان
برایت شعر اول وقت بگویم
 برایت از دوشنبه های اتفاق
 از عصر های مرده
 از کبوتران سکوت علاقه
 از کوچه های پر رنگ پر از طعم چای و خاطره
هیچ کس جز تو لای خواب باران
 از این کوچه ی نارنجی
 که ته بن بست آسمانش خانه ی من است
 عبور نکرده
 که رنگ نارنج و خاطره بگیرد
 و تو یش تر از تمام کوچه های تنگ کاغذی
بن بستی
 و دست های بن بست ساده ات
 گاهی عجب اهل پرنده می شود
 اهل پیله
 اهل پروانه
 دست هایت پیش از تولد باران
 آسمانی شدند

مریم اسدی

 

+نوشته شده در پنج‌شنبه 9 اسفند‌ماه سال 1386ساعت05:05 ب.ظتوسط مرگ رنگ |

امروز از صبح اقای جوهری و اقای لطفیان و اقای بابایی (مستخدم های مدرسمون) اعتصاب کرده بودن البته اعتصاب که چه عرض کنم در واقع با بچه ها لج کرده بودن اخه بچه ها کلاس ها رو بی نهایت کثیف کرده بودن و اینام دیگه حسابی حرصشون در اومده بود.( البته کلاس ما جزوشون نبود چون ۴ روز قبل رو ما کارگاه داشتیم و اونجا رو خودمون تمیز می کنیم)

 

صبح من و چند تا از بچه ها داشتیم از گشنگی می مردیم و شاد و خندون رفتیم که مثل همیشه نون داغ و تازه و پنیر و چایی شیرین بگیریم تا از خجالت شکم های عزیزمون در بیایم که متاسفانه با در بسته ی سوپرمون رو به رو شدیم. گفتیم حتما این زنگ اقای جوهری نتونسته بیاد و زنگ بعد میاد اما نه تنها زنگ بعد نیومد بلکه تا ساعت ۲ هر چی رفتیم و امدیم و التماسش کردیم که بیاد ما داریم می میرم تحویلمون نگرفت . بالاخره بچه هام رفته بودن یکی یه جارو دستشون گرفته بودن و کل مدرسه رو برق انداخته بودن تا بالاخره اقای جوهری مثل همیشه باهامون مهربون شد  و اومد به داد شکم های ما رسید و یه درس حسابی برامون شد که اگه دیگه یه پوسته پسته دیدیم  رو از روی زمین بر داریم تا اقای جوهری هم به حرفمون گوش بدهFlower

 

مدرسه ی ما مدرسه ی خیلی باحالیه ، صبح ها که صبحونه ی عالی می خوریم ظهرم ناهار، اقای جوهری برامون همبرگر و اسنک و انواع ساندویچ ها رو می گیره ، مطمئنن اگه برای شبم مدرسه می موندیم یه شام حسابی می خوریم. در هر صورت خدا سایه ی اقای جوهری رو از سرمون کم نکنه که خیلی ماهه

 

 

+نوشته شده در پنج‌شنبه 2 اسفند‌ماه سال 1386ساعت08:20 ب.ظتوسط مرگ رنگ | نظرات (13)

نظرات (13) نظرات (13)