مرگ رنگ
























تعداد بازدیدکنندگان
17120

طراحی قالب
(قالب اختصاصی)
ساخت قالب توسط نیما

(به مناسبت تولد صاحب وبلاگ)
POWERED BY
BlogSky.com

عالم

دفتر مشق توست

صفحاتی که بر ان مسئله هایت را می نویسی.

واقعیت نیست

اما

اگر بخواهی

می توانی واقعیت را در ان

بیان کنی

یا دروغ و یاوه

در ان بنگاری

و یا حتی پاره اش کنی

(ریچارد باخ)

 

لینک یادداشت
زمان ارسال : 11:35 PM
نویسنده : عارفه
موضوع :

نسخه چاپی

۵ روز علافی

اسم عسلکمونو گذاشتن مهدیس .  خدای من خیلی نازه ،خاله جون تبریک می گم اسمت خیلی بهت میاد واقعا که مثل ماهی .

این ۵ روزه همش خونه خواهرم بودم . وای  این قدر خوش گذشت که نگو، همون روز اول که مهدیس رو از بیمارستان اوردن خونه ، خواهر و شوهر خواهرم  به محمد مهدی یه کادوی خوشگل دادن که این کادوی خوشگل یه بسته لگوی ۵۰۰ قطعه ای بود و دیگه چه چیزا که با اینا نمی شد ساخت . محمد مهدی هم کلی ذوق کرده بود و از من خواست که با هم بازی کنیم منم از خدا خواسته، نشستیم دو تایی با هم یه شهرک خوشگل و با کلی بدبختی و مشقت ( که البته توی دفترچه اش راهنمایی کرده بود) ساختیم‌.For You

حالا وسط لگو بازی من و محمد مهدی هی این اهالی خونه می رفتن و می یومدن می گفتن عارفه تو درس و زندگی نداری نشستی بازی می کنی؟ منم می گفتم نه درس کجا بود اخه تا وقتی که این پسر گل و گلاب می گه با من بازی کن که من نمی تونم درس بخونم . ایشالا در روزهای بعدی درسم می خونیم....

دیروز عصرم بعد از ۵ روز علافی با خیال راحت نشستم نصف کتابو که نخونده بودم ، خوندم و تا اخر شب تاریخ هنر مزخرف رو تموم کردم

لینک یادداشت
زمان ارسال : 6:29 PM
نویسنده : عارفه
موضوع :
حرفهای رنگی [19]
نسخه چاپی

عسلک و خاله جونش

بالاخره عسلکمون به دنیا امد. یه عسلک ناز و خوشگل (دختر خواهرم)  که به قول شوهر خواهرم کارش درسته.

هنوز نمی دونم اسمش و چی می خوان بذارن چون هر بار که از خواهر گرامی می پرسم فقط می خنده.....

ظهر با خالم رفتم بیمارستان دیدمش. طبق معمولم که این بیمارستان سعدی نمی ذاره ادم بره و بیاد یک ساعت  منتظر موندم تا مامانم امده و من به جاش رفتم بالا، دختر قشنگه رو دیدم.... خیلی کوچولو بود .... انگار محمد مهدی کوچولو شده بود شکل داداشش بود... تا وقتی اونجا بودم کلی برام بیداری کرد و منم خوب دیدمش ...

مطمئنم تا حالا محمد مهدی دلش یه ذره شده که خواهرشو ببینه اما خوب تا فردا باید صب کنه

خاله جون چی می شد همون فردا که دکتر معین کرده بود به دنیا می یومدی تا منم با خیال راحت امتحانمو می دادم و این پنج روزه پیشت می موندم ... خدا امتحان ادبیات فردامو به خیر کنه ، هنوز که چیز زیادی نخوندم ... فکر کنم امشب که می رم بیمارستان پیش خواهرم بمونم به جای مراقبت باید تا صب درس بخونم

 

لینک یادداشت
زمان ارسال : 4:59 PM
نویسنده : عارفه
موضوع :

نسخه چاپی

اعتراف

من زندگی را دوست دارم ولی

 از زندگی دوباره می ترسم!

من دین را دوست دارم ولی

ازکشیش ها می ترسم!

قانون را دوست دارم ولی

از پاسبانها می ترسم!

من  کودکان را دوست دارم

ولی از ایینه می ترسم!

سلام را دوست دارم ولی

از زبانم می ترسم!

من می ترسم

پس هستم

این چنین می گذرد روز و روزگار من!

من روز را دوست دارم

ولی از روزگار می ترسم!

 

حسین پناهی

 

لینک یادداشت
زمان ارسال : 1:51 PM
نویسنده : عارفه
موضوع :
حرفهای رنگی [22]
نسخه چاپی

اهل دانشگاهم

روزگارم خوش نیست

ژتونی دارم ، خرده پولی ، سر سوزن ذوقی

دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید

دوستانی همچو من مشروط

و اتاقی که همین نزدیکی است ، پای ان کوه بلند.

اهل دانشگاهم

پیشه ام گپ زدن است

گاه گاهی هم می نویسم تکلیف ، می سپارم به شما

تا به یک نمره ی ناقابل بیست که در ان زندانی است

دلتان تازه شود چه خیالی چه خیالی

می دانم که گپ زدن بیهوده است

خوب  می دانم دانشم کم عمق است

اهل دانشگاهم

قبله ام اموزش ، جانمازم جزوه ، مهرم میز

عشق از پنجره ها می گیرم

همه ذرات مخ من متبلور شده است

درسهایم را وقتی می خوانم

که خروس می کشد خمیازه

مرغ  و ماهی خوابند

استاد از من پرسید : چند نمره ز من می خواهی؟

من از او پرسیدم : دل خوش سیری  چند؟

پدرم استاتیک را از بر داشت و کوئیز هم می داد

خوب یادم هست

مدرسه باغ ازادی بود

درس ها را ان  روز حفظ می کردم در خواب

امتحان چیزی بود مثل اب خوردن

درس بی رنجش  می خواندم

نمره بی خواهش می اوردم

تا معلم پارازیت می انداخت همه غش می کردند.

و کلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت

کم کم دور شدیم از انجا ، بار خود را بستیم

رفتیم از پله دانشگاه بالا ، بارها افتادم

در دانشگاه اتوبوسی دیدم که یک صندلی خالی داشت

دختری دیدم که به ترمینال نفرین می کرد

اتوبوسی دیدم پر از دانشجو و چه سنگین می رفت

سفر سبز چمن تا کوکو

بارش اشک پس از نمره ی تک

جنگ اموزش با دانشجو

جنگ دانشجویان  سر ته دیگ غذا

حمله ی درس به مخ

قتل یک نمره به دست استاد،

مثل یک لبخند در اخر ترم،

همه جا را دیدم

 

لینک یادداشت
زمان ارسال : 1:43 PM
نویسنده : عارفه
موضوع :
حرفهای رنگی [11]
نسخه چاپی

&

منبع کدهای آهنگ وبلاگ کلیک کنید< lt;/html>