بالاخره عسلکمون به دنیا امد. یه عسلک ناز و خوشگل (دختر خواهرم) که به قول شوهر خواهرم کارش درسته.
هنوز نمی دونم اسمش و چی می خوان بذارن چون هر بار که از خواهر گرامی می پرسم فقط می خنده.....
ظهر با خالم رفتم بیمارستان دیدمش. طبق معمولم که این بیمارستان سعدی نمی ذاره ادم بره و بیاد یک ساعت منتظر موندم تا مامانم امده و من به جاش رفتم بالا، دختر قشنگه رو دیدم.... خیلی کوچولو بود .... انگار محمد مهدی کوچولو شده بود شکل داداشش بود... تا وقتی اونجا بودم کلی برام بیداری کرد و منم خوب دیدمش ...
مطمئنم تا حالا محمد مهدی دلش یه ذره شده که خواهرشو ببینه اما خوب تا فردا باید صب کنه
خاله جون چی می شد همون فردا که دکتر معین کرده بود به دنیا می یومدی تا منم با خیال راحت امتحانمو می دادم و این پنج روزه پیشت می موندم ... خدا امتحان ادبیات فردامو به خیر کنه ، هنوز که چیز زیادی نخوندم ... فکر کنم امشب که می رم بیمارستان پیش خواهرم بمونم به جای مراقبت باید تا صب درس بخونم