اسم عسلکمونو گذاشتن مهدیس . خدای من خیلی نازه ،خاله جون تبریک می گم اسمت خیلی بهت میاد واقعا که مثل ماهی .
این ۵ روزه همش خونه خواهرم بودم . وای این قدر خوش گذشت که نگو، همون روز اول که مهدیس رو از بیمارستان اوردن خونه ، خواهر و شوهر خواهرم به محمد مهدی یه کادوی خوشگل دادن که این کادوی خوشگل یه بسته لگوی ۵۰۰ قطعه ای بود و دیگه چه چیزا که با اینا نمی شد ساخت . محمد مهدی هم کلی ذوق کرده بود و از من خواست که با هم بازی کنیم منم از خدا خواسته، نشستیم دو تایی با هم یه شهرک خوشگل و با کلی بدبختی و مشقت ( که البته توی دفترچه اش راهنمایی کرده بود ) ساختیم.
حالا وسط لگو بازی من و محمد مهدی هی این اهالی خونه می رفتن و می یومدن می گفتن عارفه تو درس و زندگی نداری نشستی بازی می کنی؟ منم می گفتم نه درس کجا بود اخه تا وقتی که این پسر گل و گلاب می گه با من بازی کن که من نمی تونم درس بخونم . ایشالا در روزهای بعدی درسم می خونیم....
دیروز عصرم بعد از ۵ روز علافی با خیال راحت نشستم نصف کتابو که نخونده بودم ، خوندم و تا اخر شب تاریخ هنر مزخرف رو تموم کردم |