X
تبلیغات
رایتل
مرگ رنگ





















مرگ رنگ

... و بخوان خط خطی های مرا

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟   

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت  

ولی بسیار مشتاقم  

که از خاک گلویم سوتکی سازد  

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش  

و او یکریز و پی در پی ،  

دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد  

و خواب خفتگان خفته را اشفته تر سازد  

بدین سان بشکند در من ،  

 سکوت مرگبارم را

  

( دکتر شریعتی )

+نوشته شده در پنج‌شنبه 5 دی‌ماه سال 1387ساعت09:16 ق.ظتوسط مرگ رنگ | نظرات (26)

نظرات (26) نظرات (26)

گاو ماما می کرد ،گوسفند بع بع می کرد ،سگ واق واق می کرد ،مرغ قدقد وخروس 

 قوقولی قوقو ! و همه با هم فریاد می زدند: حسنک کجایی!

شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه

نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.

او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.

موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.

یک روز که حسنک با کبری چت می کرد ،کبری گفت که تصمیم بزرگی گرفته است.

کبری گفت که تصمیم دارد حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون می خواهد

با پتروس چت کند.پتروس همیشه جلوی کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.

روزی پتروس دید که در سد سوراخی به قطر یک انگشت ایجاد شده و از آن آب خارج

می شود.اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمی دانست که سد به زودی

 می شکند. دیری نگذشت که پتروس در حالی که چت می کرد به همراه جمع زیادی از مردم

 محل غرق شد. برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن محل  برود ،

 اما کوه روی ریل ریزش کرده بود. ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت.

چونکه سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما

حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .کبری و بقیه مسافران

 قطار مردند. معلوم نیست کسی جرئت کرد در مراسم دفن آن ها شرکت کند!؟.

اما ریزعلی بدون توجه به اتفاقی که افتاده است، به خانه رفت و چون حوصله نداشت در

گوشه ای نشست.خانه مثل همیشه سوت و کور بود.

الآن چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان

خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمانداری هم ندارد. آخر او پول ندارد تا شکم مهمان ها را

سیر کند. او در خانه تخم مرغ ندارد چون که او دیگرمرغ ندارد! او پنیر دارد اما گوشت ندارد.

 او کلاس بالایی دارد! چون فامیل های پولدار دارد. او همیشه به ریز علی سرکوفت می زند

 و پُز فامیل هایش را می دهد.او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت

خر فروخت وگفت که گوشت تازه بره است! اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما

خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که امروز دیگر در کتاب های ابتدایی از آن

 داستان های قشنگ اثری وجود ندارد.

+نوشته شده در چهارشنبه 6 آذر‌ماه سال 1387ساعت08:17 ب.ظتوسط مرگ رنگ | نظرات (11)

نظرات (11) نظرات (11)

دلم گرفته از این روزها دلم تنگ است                 میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است 

 

+نوشته شده در جمعه 17 آبان‌ماه سال 1387ساعت01:55 ب.ظتوسط مرگ رنگ | نظرات (5)

نظرات (5) نظرات (5)

هر فردی 

 با یک دفترچه ی راهنما 

برای ساختن اینده اش 

 به این جهان پا می گذارد 

چه بسیار انانی که 

 به یاد نمی اورند 

ان را 

کجا نهاده اند 

 

 ریچارد باخ

+نوشته شده در جمعه 3 آبان‌ماه سال 1387ساعت07:11 ق.ظتوسط مرگ رنگ | نظرات (3)

نظرات (3) نظرات (3)

ما تماشاچیانی هستیم ٬

که پشت درهای بسته مانده ایم!

دیر آمده ایم...!

خیلی دیر.....

پس به ناچار

حدس می زنیم٬

شرط می بندیم٬

شک می کنیم ...

و آن سوتر

در صحنه

بازی به گونه ای دیگر در جریان است!


"حسین پناهی"

+نوشته شده در جمعه 19 مهر‌ماه سال 1387ساعت10:35 ب.ظتوسط مرگ رنگ | نظرات (9)

نظرات (9) نظرات (9)

  1    2    3    4    5    ...    13  >>