X
تبلیغات
رایتل
مرگ رنگ





















مرگ رنگ

... و بخوان خط خطی های مرا

 

توی  این روزهای گرم و تعطیل تابستون، قدم زدن در حاشیه ی زاینده رود چه قد کیف می ده . من که همش دلم می خواد برم اون جا و ساعت ها بشینم و فکر کنم . اخه اون فضای خنک و ارومش واقعا به ادم ارامش می ده .

 

جاتون خالی.........

دیروز با خواهرم رفتیم کنار زاینده رود. اون جای دنج و خلوت همیشگی که ادمو به یاد شهرای شمال میندازه .(پارک ناژوان ) فضای خنکش با اون بیدهای مجنون و اب روون زاینده رود ، واقعا لذت بخشه. همیشه دوس دارم بهار و تابستون برم اونجا چون منظرش خیلی قشنگه ، پاییزم قشنگه ولی از بس صدای کلاغ می یاد دلم ادم می گیره و من دوس ندارم برم.

خداییش اصفهان مام دست کمی از شهرای شمال نداره ( مخصوصا اینکه بدونین کجاش برین عالیه! ) الانم یه چند تا عکس گرفتم که این پایین گذاشتم ببینین و اگه امدین اصفهان بیاین اینجا!!

 

زاینده رود 

  

حاشیه زاینده رود

 

زاینده رود

 

زاینده رود

 

+نوشته شده در جمعه 26 مرداد‌ماه سال 1386ساعت03:41 ب.ظتوسط مرگ رنگ | نظرات (22)

نظرات (22) نظرات (22)

بهار جونم (ناشناس هم دل ) منو به یه بازی دعوت کرده که ازش خواستم من انصراف بدم ولی گفت نمی شه و باید بنویسی حالام باید به 4   تا سوال جواب بدم. اینم درباره ی یه فیلمه که مثلا می خوان درباره ی من بسازن.

 

حالا سوالاتشو ببینین:

** اتفاقات مهم زندگی من که باید در فیلمی که می خوان بسازن بهشون اشاره کنم **

 

1 -بچه که بودم یه النگوی خیلی قشنگ توی دستم بود که توسط معلم نقاشی عزیز توی مهد کودک ازم دزدیده شد.

2- نقل مکانمون از خونه ی قبلیمون با همه ی خاطرات شیرین اون موقع به خونه ی جدیدمون.

3- شرکت کردن توی انجمن علمی نوجوانان که تحقیقم توی استان اول شد که نمی دونین چه قد اموزش و پرورش و مدرسه تحویلم گرفتن.

4- قبول نشدنم توی امتحان ورودی هنرستان هنرهای زیبا که واقعا اعصابمو بهم ریخت.

5- قبول شدن خواهرم در دانشگاه و رفتنش به شمال برای 2 سال( که واقعا سخته).

 

** اتفاقات مهم زندگی که بهتره بهشون اشاره نشه **

 

1-رفتن عمه ام ازبینمون برای همیشه که همه رو شوکه کرد، مخصوصا اینکه شب قبلش پیشمون بود و کلی گفتیم وخندیدیم.

2- دعواهای اعصاب خورد کن خانواده که بعضی وقت ها دیونم می کنه.

3- رفتنم عید امسال به کربلا اونم با زوووووووووووووور چون اصلا نمی خواستم برم.

4- دعوا کردن و قهر کردنم با یکی از بهترین دوستام که بعدن فهمیدیم اشتباه از کجا بوده و الانم خیلی دوستش دارم.

 

** اخلاق و شخصیت من **

 

شلوغ  و پر سر وصدام  که نمی دونم اگه من نبودم سالی یه بارم صدا از این خونه و خونواده در نمی یومد.

فوق العاده حساس و زود رنجم . اصلا حسود نیستم ولی اگه ببینم کسی ازم حسودی می کنه می خوام سر به تنش نباشه . خیلی مهربونم ، هیچ وقت دوس ندارم کسی از دستم ناراحت بشه چون خودم بیشتر ناراحت می شم . از دروغ  اصلا خوشم نمی یاد، همیشه هم سعی می کنم دروغ نگم . کینه ای نیستم و زودم گذشت می کنم . با ذوقم واهل هنر و عاشق طراحی و نقاشی ام . خیلی هم دلسوزم ، همیشه دوس دارم به بقیه کمک کنم . خدا نکنه به یه چیزی گیربدم که همه رو بیچاره می کنم تا اون چیزو به دست بیارم .

 

**هنر پیشه ای که باید نقش منو بازی کنه **

 

هر چی فکر کردم هنرپیشه ی خاصی به نظرم نیومد. نمی دونم کی می تونه خوب بازی کنه.

 

منم همین جا از عروسک خانوم مهربونم ، قرمزی جونم ( بید قرمز)، سارا جونم (خدایا برزخم فرداست چرا امروز می سوزم ) ، توتی عزیزم( توت کوچولو) و لیمو کوچولو دعوت می کنم که اونا هم بنویسن و ادامه بدن.

باید حتما بنویسینااااااااااااااااااا

من می یام سراغتون.

 

+نوشته شده در چهارشنبه 24 مرداد‌ماه سال 1386ساعت09:51 ب.ظتوسط مرگ رنگ | نظرات (14)

نظرات (14) نظرات (14)

سلام ....... چطورین ؟  خوبین ؟ خوش می گذره؟

خوب خدا را شکر که شما ها خوبین. من که اصلا خوب نیستم.

خیلی بده وقتی ادمی مثه من  کله سحر،که چشمای البالو گیلاسشو باز می کنه . یه خبربد بهش بدن که شوکه بشه و اون وقت بشینه و کمک مامان یه صب تا عصر ابغوره بگیره.

وای خدایا! دیگه خسته شدم . هی من می شینم برای یه چیزی که می خوام، تلاش می کنم اما اخرش که چی، مثه الان بی نتیجه می مونه . خب دیگه اینم قانون این دنیاس که یه ذره ادم بره تو خماری و بعدشم بی خیال موضوع بشه.

خدایا هیچ وقت کسی که به درگاهت التماس می کنه رو بی حاجت نذار. که اون وقت می شه مثه من ،یعنی اینجوری

+نوشته شده در یکشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1386ساعت12:16 ب.ظتوسط مرگ رنگ | نظرات (22)

نظرات (22) نظرات (22)

ما یک باغچه ی کوچک داریم که توی ان یک درخت انار است.هر روز نگاهش می کنم و به او فکر می کنم ، به ریشه هایش فکر می کنم که تا کجا ها رفته و چه کار می کند.فکر می کنم ایا درخت برای بزرگ شدنش درد می کشد؟

هر وقت برگ هایش می ریزد، توی دلم می گویم:"دیگر تمام شد،مرد." اما هرسال خدایا،تو برگ های تازه به درخت انارمان می دهی و جوانه توی دستش می گذاری.

شب می خوابم وصبح می بینم گل داده است. گل های قرمز قرمز. ذوق می کنم و می گویم :"خدایا تو معرکه ای!"

گل های قرمز، که انار می شود ، من همنطور می مانم که چطوری؟ خدایا! اخر تو چطوری از هیچ چیز، همه چیز درست می کنی .

کنار باغچه می نشینم، یک مشت خاک بر می دارم و می گویم: اخر قرمزی این انار از کجای این خاک در می اید؟ شیرینی وقیافه اش از کجا؟ یک خاک و این همه رنگ ، این همه بو، این همه طعم!"

خدایا به یادت می افتم حتی با دیدن دانه های سرخ انار.

+نوشته شده در پنج‌شنبه 18 مرداد‌ماه سال 1386ساعت07:25 ب.ظتوسط مرگ رنگ | نظرات (5)

نظرات (5) نظرات (5)

+نوشته شده در پنج‌شنبه 18 مرداد‌ماه سال 1386ساعت06:12 ب.ظتوسط مرگ رنگ | نظرات (10)

نظرات (10) نظرات (10)

  1    2    3    4  >>