X
تبلیغات
رایتل
فرشته - مرگ رنگ





















مرگ رنگ

... و بخوان خط خطی های مرا

در مطب دکتر به شدت به صدا در امد. دکتر گفت :"در را شکستی بیا تو."

در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود، به طرف دکتر دوید:"اقای دکتر!مادرم!" و در حالی که نفس نفس می زد، ادامه داد"التماس می کنم با من بیایید!مادرم خیلی مریض است."

دکتر گفت:" باید مادرت را اینجا بیاوری ، من برای ویزیت به خانه ی کسی نمی روم."

دختر گفت :"ولی دکتر، من نمی توانم. اگرشما نیایید او می میرد!"و اشک از چشمانش سرازیر شد.

دل دکتر به رحم امد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختردکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد ، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود.

دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با امپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد.او تمام طول شب را بر بالین زن ماند، تا صبح که علائم بهبودی در او دیده شد.

زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد.

دکتر به او گفت:"باید از دخترت تشکر کنی . اگر او نبود حتما می مردی!"

مادر با تعجب گفت :"ولی دکتر دختر من سه سال است که از دنیا رفته !" و به عکس بالای تختش اشاره کرد.

پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد.این همان دختر بود!فرشته ای کوچک و زیبا!

+نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد‌ماه سال 1386ساعت09:49 ق.ظتوسط مرگ رنگ | نظرات (5)

نظرات (5) نظرات (5)