X
تبلیغات
رایتل
خدایا تو معرکه ای! - مرگ رنگ





















مرگ رنگ

... و بخوان خط خطی های مرا

ما یک باغچه ی کوچک داریم که توی ان یک درخت انار است.هر روز نگاهش می کنم و به او فکر می کنم ، به ریشه هایش فکر می کنم که تا کجا ها رفته و چه کار می کند.فکر می کنم ایا درخت برای بزرگ شدنش درد می کشد؟

هر وقت برگ هایش می ریزد، توی دلم می گویم:"دیگر تمام شد،مرد." اما هرسال خدایا،تو برگ های تازه به درخت انارمان می دهی و جوانه توی دستش می گذاری.

شب می خوابم وصبح می بینم گل داده است. گل های قرمز قرمز. ذوق می کنم و می گویم :"خدایا تو معرکه ای!"

گل های قرمز، که انار می شود ، من همنطور می مانم که چطوری؟ خدایا! اخر تو چطوری از هیچ چیز، همه چیز درست می کنی .

کنار باغچه می نشینم، یک مشت خاک بر می دارم و می گویم: اخر قرمزی این انار از کجای این خاک در می اید؟ شیرینی وقیافه اش از کجا؟ یک خاک و این همه رنگ ، این همه بو، این همه طعم!"

خدایا به یادت می افتم حتی با دیدن دانه های سرخ انار.

+نوشته شده در پنج‌شنبه 18 مرداد‌ماه سال 1386ساعت07:25 ب.ظتوسط مرگ رنگ | نظرات (5)

نظرات (5) نظرات (5)